خاطرات بعد از مجروحيت
راوی کلثوم درودگری: یک روز برادر بزرگتر محمد رضا در حالی که موهای صورتش را تراشیده و یک کیف سامسونت هم در دست داشت به خانه ما آمد و گفت: برای انجام کاری می خواهم به تهران بروم و پس از گذشت چند روز روز جمعه عازم نماز جمعه بودم که ایشان را دیدم کنار خیابان ایستاده است با اینکه مرا دید توجهی نکرد و از کنارم رد شد در آن لحظه خودم را توجیه کردم که شاید ایشان کار داشته است بعداًمت.جه شدم که ایشان به تهران رفته بوده تامحمد رضا که پایش قطع شده بود را بیاورد و آ، روز هم که مرا دید محمد رضا را با آمبولانس آورده بوده و در کنار خیابان نگه داشته بودند تا زمینه را مساعد که دید ایشان را به خانه بیاورد ووقتی از نماز جمعه برگشتم دیدم رضا تو رختخواب خوابیده است رنگ رضا پریده بود و موهای صورتش هم بلند شده بود .وقتی خوابیده بود عصایش را هم مخفی کرده بود که ممن متوجه نشوم وقتی چشمم به رضا افتاد دیدم دارد می خندد پرسیدم رضا کجا بودی ؟ گفت: هیچ جا .گفتم: چطور شده که آمده و خوابیده ای ؟ الان که موقع خواب نیست .رضا خندید وگفت : خسته ام می خواهم بخوابم /. گفتم : تو داری دروغ می گویی .پتورا از رویش برداشتم که دیدم پایش قطع شده است . و ان را بسته اند که حرکت نکند .دوسه ماهی به طول انجاممید تا زخم پایش خوب شد هر روز از بهداری می آمدند و پانسمان پایش را عوض می کگردند پایش خیلی درد می کرد ولی هرگز جلوی دردش را اظهار نمی کرد بلکه بعضی وقتها من را به بهانه می فرستاد و می گفت: داداشم علی را بگو بیاید تا به این بهانه بتواند مقداری ناله کند .بعضی وقتها نصفها شب می دیدم پایش را بالا گرفته و تکان می دهد می پرسید رضا داری چه کار می کنی ؟ می گفت: می خواهم مقداری پایم هوا بخورد در حالی که از شدت درد این کار ها را انجام می داد.
ثبت دیدگاه