شناسه: 188840

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی لیلا صمدی: زمانی که محمدرضا دوران استراحتش را سپری می کرد و منتظر بود تا زخم پایش بهبود یافته و پای مصنوعی تحویل بگیرد، یک روز با ناراحتی گفت: الآن هیچ کس از مهدی زاده ها در جبهه حضور ندارند. با شنیدن این حرف رضا، پدرش - که ماشین تاکسی داشت - ایشان را سوار ماشین کرد و رفت که هم پای رضا را پانسمان کند و هم از شرکت تاکسیرانی مجوز اعزام به جبهه را بگیرد. آقا رضا وقتی فهمید پدرش می خواهد به جبهه برود خیلی خوشحال شده بود به نحوی که فراموش کرده بود عصایش را روی زمین بگذارد و پای مجروحش را گذاشته بود که دوباره زخم عود کرده بود و خونریزی شروع شد که بلافاصله او را به دکتر برده و پایش را بخیه کرده بودند. وقتی دکتر می خواهد پای رضا را بخیه کند رضا می گوید: آقای دکتر توی پایم مقداری پنبه و گاز استریل است. دکتر از ایشان نمی پذیرد و می خواهد پای ایشان را بخیه کند. بعد رضا یک آیینه از جیبش درمی آورد و به دایی اش می گوید: دایی جان این آیینه را بگیر. برادرم می گوید: دایی من طاقت این کار را ندارم. در نهایت آیینه را دکتر می گیرد و رضا پنس و تیغ را برداشته و بخیه را می شکافد و پنبه ها و گازها را از داخل پایش درمی آورد و به دکتر نشان می دهد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه