شناسه: 188841

محبوبيت شهيد نزد ديگران

راوی لیلا صمدی: چند روز بعد از دفن پیکر شهید محمد رضا یک روز سر مزارش به بهشت رضا رفته بودم و عکسش را جلویم گذاشته و گریه می کردم که یک نوجوانی آمد و تا چشمش به مزار شهید افتاد گفت: مهدی زاده غش کرد . و افتاد . دیگر از خودم فراموش کردم و متوجه او شدم از ایشان سئوال کردم چی بود پسر جان گفت: ایشان فرمانده ما بود و ادامه داد روزی که انگشت پایش قطع شد من با ایشان در منطقه حضور داشتم وقتی آمبولانس آمد که ایشان و چند مجروح دیگر را تخلیه کند تا چشم راننده آمبولانس به آقا رضا افتاد از حال رفت بلا فاصله رضا گفت : راننده را توی ماشین بگذارید و یک پارچه برداشت و پاره کرد و بیخ پایش راکه خونریزی داشت بست تا جلوی خونریزی را گرفته و فوراًخودش پشت فرمان ماشین آمبولانس نشست و مجروحین را به بیمارستان منتقل کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه