شناسه: 188845

تولد و کودکي

راوی محمد مهدیزاده طوسی: یک روز محمدرضا وقتی به خانه آمد گفت: داداش بیا - خیلی ناراحت بود- پرسیدم چه شده است؟ گفت: پیرمردی به من حرف بدی زده است. گفتم: از کجا آن پیرمرد را پیدا کنیم؟ گفت: سر کوچه گاری زالزالک دارد، من رفتم که از او زالزالک بخرم به من حرف بدی زد. پرسیدم: چه گفت؟ جواب داد که به من گفت: برو تو هنوز صغیر هستی. گفتم: غلط کرده است. من آن زمان معنی صغیر را نمی دانستم. فکر می کردم صغیر به بچه یتیم می گویند. با هم رفتیم تا پیرمرد را پیدا کرده و اذیتش کنیم. حتی یک سیم برق را تاب داده بودیم و به صورت شلاق درست کرده بودیم و قصد داشتیم با همین سیم او را بزنیم. وقتی سر کوچه آمدیم، دیدیم پیرمرد با گاری اش آنجا ایستاده است. مقداری به ایشان نزدیک شدیم، اما در برخورد ایشان با مراجعه کنندگان متوجه شدم که نباید این مرد آدم بدی باشد. در آن چند دقیقه ای که آنجا ایستاده بودیم چندین نقشه کشیدیم. یکبار می گفتیم او را بزنیم، دوباره تصمیم می گرفتیم که زالزالکهایش را بریزیم و یا ترازویش را پرت کنیم توی خیابان. همین طور که نقشه می کشیدیم، برخوردهایش را هم زیر نظر داشتیم و می دیدیم که با مراجعه کنندگان مانند یک پدر صحبت می کند. جنسی را که می فروخت و پولی را که دریافت می کرد می گفت: خدا برکت بدهد. خدا خیر بدهد. سرانجام گفتم: پیرمرد به این بچه چه گفته ای؟ گفت: چیزی نگفته ام. گفتم: چرا به داداشم حرف بد زده ای؟ گفت: چه گفته ام؟ گفتم: به ایشان صغیر گفته ای. دیدم شروع به خندیدن کرد. پرسیدم چرا می خندی؟ گفت: بابا جان صغیر یعنی کوچک. گفتم: تو بچه هستی و من به تو جنس نمی فروشم برو با بزرگترت بیا. حالا که با تو آمده است به او جنس می دهم. به این دلیل به او جنس نداده ام که با خودم فکر کرده ام شاید پول را از جایی برداشته باشد. با شنیدن این حرف پیرمرد، بادمان خوابید و به خانه برگشتیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه