خاطرات جنگي
راوی حشمت ا.. عزتی: در سال 63 بنده با تعدادی از نیروهای اطلاعات و عملیات برای شناسایی ارتفاعات بوافتح رفته بودیم مرحله اول شناسایی را انجام داده بودیم که سردار منصوری جانشین تیپ به اتفاق تنی چند از برادران دیگر از جمله محمد رضا طوسی زاده مسئول واحد تخریب به محل استقرار ما تشریف آوردند در آ، منطقه نیروهای ارتش مستقر بودند برایگرفتن نامه به سنگر فرماندهی گروهان ارتش که نقطه رهایی بود رفتیم در همین هنگام باران شروع به باریدن کرد وتا صبح مجال بیرون آمدن را به ما نداد صبح پس از خواندن نماز و خوردن صبحانه آقای منصوری از نیروها خواستند که نظر بدهند کهخ چه کار کنیم ؟ مهدی زاده طوسی گفت: برای انجام شناسایی به جلو می رویم . و با خواندن چند آیه از قرآن کریم دشمن را کر و کور میکنیم .بنده که به لحاظ معنوی ضعیف بودم این پیشنهاد را قبول نکردم آقای منصوری هم گفت: چون مسئولیت این جا با برادر حشمت است سعی شود با نظر ایشان کار دنبال شود .بنده با مهدی زاده مقداری صحبت کردیم و تا حدودی هم به د لیل اصرار ایشان بر رفتن از هم دلگیر شدیم .روز بعد تا نزدیکی های دشمن جلو رفتیم تا این که وزیدن باد و مه آلود بودن منطقه داشت برطرف می شد که از منطقه خارج شدیم بعد از دو سه روزی از یک محور دیگر به همراه آإقای منصوری و مهدی زاده طوسی و تعداد دیگر از بچه ها وارد عمل شدیم دو تیم بودیم و تا محور شخصی با هم رفته و از آنجا در دو محور تقسیم شدیم . ساعت 11 شب بود که روی ارتفاعات با دوربین مادون قرمز منطقه را چک کردم و به نیروها گفتم : جلو بیایید ارتفاع بسیار شیبل دار و حساس بود یک دفعه دیدم یک نفر پشت سر گردنم را گرفت در آن لحظه ترسید و سلاح را به طرفش چرخاندم او گفت: برادر حشمتی گفتم کی هستی ؟گفت: مهدی زاده طوسی هستم گفتم بفرمایید داخل ستون بروید گفت: نه می خواهم با شما صحبت کنم گفتم : بفرماید . همینطور که گردنم را در بغل گرفته بود صورتم را بوسید گفت:مرا ببخشید پرسیدم برای چه ؟گفت:به خاطر آن مشاجره ای که با هم داشتیم گفتم : مسئا له ای نبود .به هر حال ایشان اصرار کردند و گفتند :آن روز شما ناراحت شدید و مقصر هم من بودم . شما باید من را ببخشید . ایشان از ما طلب عفو و بخشش کرد و از همدیگر جدا شدیم حدود یک ساهتی گذشته بود که صدای انفجار مینس به گوش رسید آقای منصوری با مهدی زاده طوسی و نوری و تعدادی دیگر از بچه ها اطلاعات جلو بودند با شنیدن این صدا نیروهایی کهه با مهدی زاده بودند مقداری از صحنه دور شده بودند چون منمطقه حساس بود ما هم در دل دشمن نفوذ کرده بودیم . برادرانی که با مهدی زاده بودند این گونه نقل می کردند یک دفعه دیدیم یک نفر دراد خودش را غلط می دهد و می آید خوب دقت کردیم دیدم صدای مهدی زاده است .و بلافاصله خودشان را بالای سر می رساندند . متوجه می شوند که دارد بند پوتینش را باز می کند که پایش را با آن ببنددو خونریزی بند بیاید ایشان را روی برانکار می گذراند .و مقداری به عقب انتقال می دهند . ایشان را روی برانکار قرار داشت هر چند قدمی یک بار روی برانکار می نشست .و به نشانه تشکر افرادی که زیر برانکاری را گرفته بودند .می بوسید و می گفت: مرا ببخشید من هم به اتفاق چند نفر دیگر در محور دیگری کار شناسایی را انجام می دادیم ساعت 4 یا 5 صبح بود که به مین بر خورد کرد که منجر به مجروحیتم شد تا زمانی که مرا به بیمارستان ارومیه انتقال داده بودند من از مجروحیت مهدی زاده خبری نداشتم . در بیمارستان بنده را از ناحیه شکم عمل کرده بودند و دو سه روزی در بیمارستان بیهوش بودم . وقتی به هوش آمدمن از فرط تشنگی عرصه بر من تنگ شده بود هر چند می دانستم که آب بری من مضر است ولی آن قدر تشنگی فشار آورده بود که حاضر بودم مرگ یا شهادت را با یک استکان آب عوض کنم. به خواهر پرستاری که آنجا بود گفتم : من آب می خواهم ایشان در پاسخ من گفتند : برادر آب برای شما که از ناحیه شکم عمل شده اید ضرر دارد بنده سون ها را کشیدم .با دیدن این صحنه تعدادی از پبرستاران دویدند و آمدند و هر کاری کردند مرا متقاعد کنند که آب نخورم بنده نپذیرفتم و گفتم : سونهای دیگر را هم می کشم .اگر به من آب ندهید یک لیوان آب آوردند ولی وقتی دقت کردم دیدم آب نیست بلکه آب میوه است و آن را قبول نکردم . با پزشک معالجم صحبت کرده بودد که چکار کنیم ایشان هم اجازه نداده بود که به من آب بدهند . در حالی که همه پرستاران مانده بودند که چه کار کنند یک دفعه دیدم یک نفر با پای قطع شده به طرف من می آید نزدیک من که رسید گفت: حشمت سونها را بنداز و گرنه با اینت پایه به شکمت می زنم که بخیه هایت پاره شود .پرسیدم مهدی زاده مگر مجروح شده ای ؟ ایشان با تبسم خاصی گفتند : مگر تنها شما مجروح شده ای که سونهایت را کشیده ای و همه را دور خودت جمع کرده ای ؟ در حالت خنده می گفت: سونهایت را ببند و گرنه می زنم شکمت را پاره می کنم. گفتم مهدی زاده جان واقعاً تشنه ام است شما که با روحیه من آشنا هستی .نمی توانم تحمل کنم .از مهدی زاده پرسیدم روی مین رفتی گفت: بلی ولی حیف حشمت گفتم :برای چی حیف شد ؟ گفت: برای اینکه تجدید وضو نکرده بودم.
ثبت دیدگاه