خاطرات جنگي
راوی محمد مهدیزاده طوسی: زمانی که در سایت چهار خدمت می کردم با این که یگان ما با محمدرضا فرق داشت اما مکان استقرار ما نزدیک به هم بود. واحد تخریب ویژه شهداء چادرش را بالای تپه ای نصب کرده بود و چادر ما پایین تر بود. تابستان بود و هوا خیلی گرم. یگ روز هنگام نهار دوست داشتم که بروم و نحوه نهار خوردن را بچه های واحد تخریب ویژه شهداء را ببینم. وقتی وارد چادر شدم، دیدم سفره را انداخته اند و همه دور سفره نشسته اند. به محض این که نان آوردند، طبق روالی که در یگان خودمان داشتیم، دستم را دراز کرده و شروع کردم از نان کندن و خوردن. در ضمن به بچه های دیگر نگاه می کردم. می دیدم کسی به سمت نان دست دراز نمی کند. با خودم گفتم: چرا اینها شروع به خوردن غذا نمی کنند. کسی از قبل سر این موضوع را به من نگفته بود. چند لحظه بعد دیدم یک سید نورانی و خوش مشربی که به نظر می رسید بچه طلبه است آمد و مراسم دعا ی قبل از نهار را شروع کرد. این دعا ده دقیقه ای به طول انجامید. بعد نیروها با یک نظم خاصی دور سفره حاکم بود. بعد از دعا غذا آوردند و خوردند و پس از غذا دوباره دعا خواندند.
ثبت دیدگاه