خاطرات سياسي
راوی فاطمه پرهیزگار: اوایل انقلاب روزی قرار بود از مدرسة نواب راهپیمایی محدودی شروع شود. صفهای چهار، پنج نفری درست کردند که صف مقداری طولانی تر جلوه دهد. وقتی ما از مدرسه بیرون که آمدیم. پرچمی را که درست کرده بودند یک طرف پرچم را حسین گرفت و طرف دیگر آن را من در صف دیگر گرفتم. در همین لحظه نگاهم به صورت او افتاد اشک در چشمانش جمع شده بود و مغرور از اینکه توانسته برای اسلام قدمی بردارد سرش را بالا گرفته بود، شروع به راهپیمایی کردیم.
ثبت دیدگاه