خاطرات جنگي
راوی مهىی معافیان: روزی قبل از اینکه به جبهه بروم بخاطر ناراحتی اثنی عشر به دکتر رفتم. دکتر مقداری دارو داد. من داروها را برداشتم و با شهید ابراهیم سعیدی نژاد آقای معافیان در سات 4 اهواز رفتیم. ایشان وقتی من را دید، گفت: خوب آمدی، (اشاره به داروهای دست من) اینها چیست؟ گفتم: دارو است که دکتر برای ناراحتی اثنی عشرم داده. گفت: داروهایت را برو بیرون بریز، هر چه می خواهی اینجا بخور، هیچ کارت نمی شود. گفتم: من در قطار آب را پیمانه ای خوردم حالا داروهایم را دو بریزم. گفت: اینجا دارالشفاء است. اینجا مریضها روحی و جسمی شفا پیدا می کنند. اینجا روحت شفا پیدا می کند، جسمت شفا پیدا می کند. بعد از گفتة ایشان من هم داروها را در چادر گذاشتم بعد ایشان من را به آقای خرمی معرفی کرد و گفت: یک ماشین از این ده تنها به او بده تا کار کند. ایشان هم به من ماشینی داد و من هم شروع به کار کردم. دو، سه روز بعد از این جریان، ایشان وقتی من را دید که سر سفره با اشتها آش می خورم گفت: ندیدی گفتم ؟؟؟ من غریبم در می آوری. من که گفتم داروهایت را دور بریز. گفتم: من هم داروها را در چادر شما جا گذاشتم و دیگر دارو هم نگرفتم که استفاده کنم، الحمدالله خوب هم شدم. گفت: من که گفتم اینجا همه چیز هست، تنها میدان جنگ علیه دشمن نیست اینجا دارالشفاء هم هست.
ثبت دیدگاه