شناسه: 189908

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی طاهره مرادیان: یک دفعه که برادرم مهدی از جبهه بر گشته بودند دیدم یکی از دستها یش را به عقب پنهان می کند وبه راحتی نمی تواند تکان دهد من و پدر و مادرم به او شک کردیم وبا خودمان گفتیم احتمال دارد چیزی خریده و می خواهد از ما پنهان کند خلاصه با اصرار من و پدر ومادرم دستش را جلو آورد و محل اصابت ترکش را به ما نشان داد من ومادرم شروع به گریه کردن کردیم و نمی توانست ناراحتی ما را ببیند گفت : مادر جان غصه نخورید دردی ندارد یک زخم کوچک است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه