شناسه: 189922

عشق شهادت

راوی احمد محمدی: روزی من و علی اکبر و چند نفر از دوستان ایشان به کوه نوردی رفتیم و من با آقای مرادیان با موتور به کوه رفتیم ناگهان لاستیک موتور ترکید و دوتایی به زمین خوردیم. آقای علی اکبر مرادیان بیهوش شدند من ایشان را به بیمارستان رساندم. بعد از اینکه ایشان به هوش آمدند گفتند: احمد من زنده ام گفتم: بله. گفت: می دانی من از خدا چه خواسته ام. من از خداوند خواستم که مرا در این حادثه نمیراند و در جبهه به شهادت برساند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه