تلاش و پشتکار
راوی بیژن صمدی: برادر علی اکبر مرادیان در اوقات فراغت به روستا می رفت و به پدرش کمک می کرد. در این رابطه به یاد دارم، یکروز ایشان ما ر ا به روستا جهت خوردن خربزه دعوت کرد. با برادرژش حسین رفتیم.دیدیم کف رودخانه را خربزه کاشته بودند، ایشان تند تند خربزه ها را چیده و داخل کیسه می کند و آن را می کشد تا کنار جاده بیاورد تا با ماشین ببرند.ایشان به ما گفت: "اول می خورید بعد کمک میکنید یا کمک می کنید بعد خربزه می خورید؟" ما به ایشان کمک کردیم و تا غروب آفتاب خربزه کشیدیم.برادر علی اکبر مرادیان اصلاً از کار خسته نمی شد و خیلی با جان و دل کار انجام می داد!روز بعد ایشان به من گفت: "بیژن، برویم خربزه بخوریم؟"به شوخی گفتم: همان یکروز هم برایمان کافی است دیگر نمی خوریم.ایشان خندید و گفت: "می خواستی کمک نکنی، چقدر زود خشت شدی و از پا در آمدی!"
ثبت دیدگاه