شناسه: 189936

لحظه و نحوه شهادت

راوی مهدی نامنی: به یاد دارم آخرین دفعه ای که با برادر مرادیان بودم ، با قایق از آب رد شدیم و چند تا عکس گرفتیم بعد ایشان به سردار محمد زاده که فرمانده بودند معرفی شدند که جانشین او شوند . ایشان از سردار اجازه گرفتند که منطقه را ببینند و آشنا شوند برادر مرادیان در قسمت هایی که راه می رفت در حال خودش بود . قبل از اینکه سوار قایق ها شویم من به ایشان گفتم : از این به بعد قایق ها در اختیار شماست اگر کاری انجام بدهیم و یا ماموریتی برویم باید بیایید و از شما اجازه بگیرم ایشان چیزی نگفت و فقط لبخند زد . سوار قایق شدیم و رفتیم .بعد که پیاده شدیم ، دیدم روی یکی ار تابلوها نوشته بودند (( لبخند بزن دلاور)) به برادر علی اکبر مرادیان گفتم : اکبر آقا لبخند بزن .ایشان لبخند ملیحی زد .چند قدمی بیشتر راه نرفته بودیم که صدای بارش خمپاره آمد بارش به قدری بود که ما زمین گیر شدیم . احساس کردم که چیزی از روی سرم پرت شد و جلویم افتاد ، نگاه کردم تکه ای سیاه بود سرم را که به عقب برگرداندم دیدم شهید مرادیان افتاده و قسمتی از سرشان برداشته شده بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه