محبوبيت شهيد نزد ديگران
راوی مهدی نامنی: متانت و وقار در رفتار و اطمینان و سکوت در چهره اش نمایان بود ، او فردی کشتی گیر بود و جوانمردی و پهلوانیش زبانزد خاص و عام بود ، خلق نیکو و تواضع فوق العاده اش از او چهره ای موجه و محبوب در بین مردم شهر ساخته بود ، جاذبه اش در حد اعلی و دافعه اش در حد ضرورت بود ، یکبار که با او همنشین . هم صحبت می گشتی چنان در تو نفوذ می کرد که گوئی سالهاست با او آشنایی ، از بچه های قدیم اسفراین و سنگ صبور پرسنل بود ، امین و مورد اعتماد اکثر همکاران بوده در حدیکه مشکلات و درد دلهایشان را با او در میان می گذاشتند ، سنجیده و به جا سخن می گفت و اهل منطق بود ، یکی از مسائلی که او را رنج می داد اختلافات سیاسی و جناحی موجود در سطح شهر بود که انرژی و توان خود را صرف تخریب یکدیگر و شاد نمودن دشمن می نمودند . علاقه اش به حضور در جبهه به حدی بود که علیرغم نیاز پایگاه (سپاه اسفراین ) به حضورش در پشت جبهه با اصرار فراوان موافقت فرماندهی را جلب کرد و خود را رها نمود ، قبل از آن نیز حدود 6 ماه با اصرار فراوان به لبنان اعزام و در آنجا انجام وظیفه نمود ، خالصانه هر چه در توان داشت از خود مایه می گذاشت . علیرغم اینکه در پشت جبهه کارش اداری ( مسئول امور مالی ) بود و سابقه فعالیت در گردانهای پیاده نداشت ، در عملیات میمک در سال 63 به عنوان معاون گردان شرکت نمود و از ناحیه ران پا مجروح شد ، در دومین بار حضورش در جبهه روزی که در اردوگاه شهید برونسی به دیدنش رفتم ، پس از احوالپرسی باب گفتگو را با او باز کردم ، می گفت : فلانی این بار فارغ البالو بدون هیچ دغدغة فکری و تعلق خاطر آمده ام با آمادگی تمام . در نوبت قبل از اینکه مستاجر بودیم و ساختمانم را نیمه تمام رها کرده بودم از جهت خانواده ام کمی نگران بودم ولی بحمد الله اینبار آنرا در حدی که قابل سکونت باشد تکمیل کرده و در آن مستقر شدیم واضافه کرد پسرم محسن در روزهای آخر که متوجه شده بود قصد آمدن به جبهه را دارم ، می گفت : بابا جان آندفعه که به جبهه رفتی عراقیها پایت را کشتند ،ولی ایندفعه خودت را می کشند .و بالا خره این امر بوقوع پیوست . در روز 21 بهمن سال 1364 باتفاق چند تن از برادران لشکر جهت معرفی ایشان به عنوان جانشین یگان دریایی لشکر 5 نصر به طرف منطقة عملیاتی حرکت کردیم . پس از معرفی ایشان به مسئول محترم یگان دریایی جناب سرهنگ رجب محمد زاده ، شهید عزیز از مسئولش اجازه گرفت و در جهت آشنائی ایشان بامنطقة عملیاتی به راهمان ادامه دادیم ، به لب اروند که رسیدیم یکی از طلاب جوان اسفراینی را دیدم که سکاندار قایق بود و باتفاق همکاران سکاندارش رزمندگان را به آن طرف آب و بالعکس انتقال می دادند . پس از احوالپرسی با او سوار قایقش شدیم ، به شهید اکبر گفتم : اکبر آقا از این به بعد این قایقها مال تو ودر اختیار توست و تو مسئول آنهایی ، تبسمی کرد و چیزی نگفت ، به آنطرف الوند که رسیدیم براه افتادیم ، او را دیدم که در خود فرو رفته بود ، و در عین حال مردانه و استوار گام بر می داشت ، از اینکه در جوارش بودم در خود احساس آرامش و غرور مقدسی می نمودم . قامت رشید و قدرت بازویش و نیز خلق و خوی کریمانه اش مرا به یاد فرماندهان رشید و دلاور اسلام می انداخت ، بناگاه چشمم به تابلویی خورد که بر روی آن نوشته بود ، : لبخند بزن دلاور . تابلو را نشانش دادم و گفتم ، " لبخند بزن دلاور " لبخند ملیحی بر لبانش نشست و بعد از آن دیگر نفهمیدم ، چگونه گذشت ، چون به محض اینکه به محل استقرار رزمندگان و سنگرها رسیدیم بارش خمپاره برای چند ثانیه ای باریدن گرفت و ما را زمینگیر کرد وقتیکه آتش خاموش شد و در همانحال درازکش سرم را به عقب برگرداندم ... ناباورانه پیکر پاک و مطهرش را دیدم که بر زمین افتاده است در حالیکه خون از فرق مبارکش بر روی خاک گلگون جبهه جاری بود، تا چند لحظه ای همه حیرت زده بودیم. و ناباورانه به شهید خیره شده بودیم. ولی بعد از آن من بی اختیار گریه کردم، دوستان پیکر مطهرش را ابتدا به اورژانس انتقال دادند ( گرچه او به علت اصابت ترکش خمپاره به سر و برده شدن قسمتی از جمجمه به احتمال خیلی قوی در دم شهید شد. پس از این قضیه راهمان را به طرف مقصد ادامه دادیم. ابتدا پذیرش موضوع برایم سنگین بود چرا که او هنوز کارش را شروع نکرده بود، و به نظر خودم رفتن برایش زود بود، ولی با اندک تأمل فهمیدم که در دستگاه الهی محاسبات به شیوه ما خاکیان نیست. این ماییم که با عقل ناقص خود محاسبات مادی مثلا می گوییم ای کاش فلانی مدتی می ماند و خود را نشان می داد و مشهورتر می شد و به شهید می گشت، ولی در دستگاه الهی متاع صدق و اخلاص می خرند. آنهم به بهایی سنگین و ارزشمند. بهای بهشت رضوان الهی (رضی ا... عنهم و رضوا عنه) شهید اکبر همانگونه که خودش فرمود: ایندفعه هیچ نگرانی و دغدغه ای از پشت جبهه ندارم و با آمادگی کامل و خاطره ای آسوده ترک دیار کرده ام. بلافاصله بعد از دل کندن از زن و فرزند و مشتهیات نفسانی و ترک دغدغه های دنیایی مقبول درگاه احدیت واقع شد و به درجه رفیع شهادت نائل آمد. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
ثبت دیدگاه