شناسه: 189976

محبت و مهرباني

راوی سلیمان مسلمی: یک شب که من روی طبقه دوم تخت خوابیده بودم از بالا به پایین افتاده بودم به نحوی که خودم متوجه نشده بودم برادر علی اکبر مرادیان مرا برداشته و سر جایم می گذارد! صبح ایشان به من گفت:" تو افتادی و من تو را سرجایت گذاشتم، اصلاً متوجه نشدی! چه خواب سنگینی داری!" گفتم: شوخی می کنی! گفت:" اگر باور نمی کنی برو از فلانی بپرس."

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه