نوجواني و جواني
راوی علی اکبر محمد جانی : یک سری رفته بودیم به یک باغی تفریح کنیم در باغ درخت شاتوتی بود ایشان رفته بود روی درخت یک دفعه رفیقش که با هم بودند با دو آمد که عباس از درخت افتاد و داغون شد ما دویدیم رفتیم که مثل هم زمان شهادتش که یک قسمت بدنش نبود و صورتش له شده بود و سینه و دست و صورتش پرخون بود فرض کنید این شاتوتها را به سروصورتش مالیده بودند خودش را به بیهوشی زده بود بعد دیدیم دو سه تا ترمه شاتوت در صورتش است و خون آن قدرها نیست به اندازه نیم کیلو یک کیلو شاتوت به سر ایشان فشار آورده بودند.
ثبت دیدگاه