شناسه: 190664

امدادهاي غيبي

راوی فاطمه سلطان اعتمادی : یادم هست زمانیکه پسرم محمد محمد پور قصد داشت تا برای آخرین بار به جبهه برود به ما گفت :در اولین عملیاتی که شرکت کردیم از خداوند بزرگ خواستیم تا یک بار دیگر شما را ملاقات کنم در همین حال و در زمان عملیات ودر بهبوهه ی درگیری از طرف دشمن یک نارنجک به طرف ما پرتاب شد و ما که داخل سنگر بودیم همگی قطع امید کردیم ولی چند لحظه ای گذشت و نارنجک منفجر شد من نارنجک را برداشتم و به طرف خود عراقی ها پرتاب کردم که در هوا منفجر شد . و ما آن لحظه شکر خدا را کردیم که یک بار دیگر فرصت داد تا شما را ببینم بعد خداحافظی کرد و رفت و دیگر بر نگشت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه