خبر شهادت
به روایت از فاطمه لطفی : زمانیکه پدرم به شهادت رسیده بود ما آن روز مثل همه روزها با برادرم به مدرسه رفتیم زنگ تفریح که خورد از کلاس بیرون آمدیم. صدای نوار قرآن از مسجد به گوش می رسید. بچه ها می گفتند: چرا قرآن گذاشته اند؟ وقتی با برادرم به خانه می آمدیم، مردم را می دیدیم که با هم حرف می زدند و ما را نشان می دادند. ما هم بی خبر از همه جا در دنیای کودکانه خود سیر می کردیم به طرف خانه حرکت کردیم. چون خانه مان پایین ده بود خیلی طول می کشید تا به آنجا برسیم. نزدیک خانه عمویم که رسیدم دیدم که عمویم دارد گریه می کند. وقتی به خانه رسیدیم و وارد حیاط شدیم، دیدیم خانه مان خیلی شلوغ است. همه گریه می کردند. در آن لحظه فهمیدم که چه شده است. و تازه فهمیدم که دیگر بی پدر شده ام و دیگر کلمه بابا را نمی توانم بگویم.
ثبت دیدگاه