شناسه: 191485

خصوصیات اخلاقی شهید

همسر شهید: خیلی به صله رحم اهمیت می داد و می گفت عمر را زیاد می کند. بخصوص خیلی به خانواده های مستضعف سر می زد؛ حتی وقتی نماینده شد و به تهران رفتیم همه وقتش را برای مردم می گذاشت و با اینکه نماینده بجنورد بود ولی برای تهرانی ها هم کلی فعالیت کرد طوری که وقتی شهید شد آدم های بسیاری از تهران برای تشییع جنازه اش به بجنورد آمدند.
در خانه بسیار خونسرد بودند و با توجه به اینکه ما سر همه چیز با هم توافق داشتیم، من هرگز عصبانیت او را ندیدم اما وقتی که خودم عصبانی می شدم او با خونسردی خودش به من آرامش می داد. در واقع سعی می کرد با آن اخلاقش همه مشکلات را رفع کند. با بچه ها هم خیلی بازی می کرد تا احساس کمبود محبت پدری نداشته باشند. گاه بچه ها سر نماز آنقدر روی سر و کول او می پریدند که او در همان حال سجده می ماند تا خود بچه ها پایین بیایند. مدام بچه ها را روی دوشش می گذاشت و چهار دست و پا در خانه راه می رفت و با آنها بازی می کرد.
همیشه از حضرت زینب(س) برایم می گفت و اینکه چقدر صبور بودند و از من می خواست تا اگر اتفاقی برایشان افتاد مثل حضرت زینب صبور باشم، چه آن موقع که فقط یک بچه داشتم و چه بعدها که بچه ها شش تا شدند. همیشه می گفت صبر پیشه کنم و ناراحت نشوم.

با توجه به اینکه در خانه پدری ام زیاد کار نکرده بودم هیچ وقت نشد که از من یک لیوان آب بخواهند بلکه بر عکس لیوان آب را اول به من تعارف می کرد و بعد خودش می خورد. هیچ وقت بدون من سر سفره نمی نشست و غذا نمی خورد و منتظر بود که اول من غذا را شروع کنم و بعد او. حالا طوری شده که به پسرهایم می گویم دوست دارم مثل پدرشان باشند و به همسران شان زیاد احترام بگذارند همان طور که حاجی کلاته ای به من احترام می گذاشت.

اگر روزی غذا درست نکرده بودم نان و ماستی در کنار ما می خورد و می رفت تا به کارهایش برسد. خیلی وقت از خواب و غذایش می زد تا بتواند به کار مردم برسد. گاهی اوقات یادش می رفت یا وقت نمی کرد حتی صبحانه و ناهار بخورد ولی حواسش بود که وقتی را به من و بچه ها اختصاص دهد و لااقل پیش ما غذا بخورد. با اینکه اکثر اوقات در خانه نبود ولی هر وقت می رسید در حد خودش در کارهای خانه کمکم می کرد.
البته این دوستی و اخلاق خوبش با همه بود حتی با دشمن هایش سلام و احوالپرسی می کرد و حرف هایی را که آنها پشت سرش می گفتند نشنیده می گرفت. نوجوانانی را که به مسجد می رفتند خیلی دوست داشت، به آنها کتاب هدیه می داد و می گفت بیایید با هم نماز بخوانیم و هر کس قرائتش خوب شد جایزه ای به او می دهم. خودش هم زیاد اهل مطالعه بود و مدام کتاب های مذهبی و سیاسی می خواند و از ائمه(ع) و شهید مطهری و شریعتی برای جوانان می گفت. هیچ وقت بیکار نبود و شب ها که بچه ها می خوابیدند تازه به نامه های مردم جواب می داد.
به پدر و مادرش و همچنین والدین من بسیار احترام می گذاشت. فکر نمی کنم که کسی به اندازه حاجی کلاته ای مادرش را دوست داشته باشد، آنقدر که به وی محبت داشت. یک بار که از تهران آمده بود بجنورد و نتوانست مادرش را ببیند کلی ناراحت بود. همیشه هم به من می گفت به پدر و مادرت خیلی احترام بگذار، مخصوصا به مادرت.
با توجه به آغاز فعالیت های شهید در قبل از انقلاب، از آن دوران چه خاطراتی دارید؟
همان سال های اول زندگی مان که هنوز انقلاب نشده بود کلاته ای نوارهای سخنرانی امام را زیر علف ها و درخت ها پنهان می کرد تا دست ساواکی ها نیفتد. آن موقع که هنوز کسی در آنجا امام را نمی شناخت کلاته ای کتاب های امام را می خواند و پنهان می کرد. گاهی شب ها با گروهی در مسجد می خوابید تا آماده باشند و جلوی طاغوتی ها را بگیرند. آخرش آمد و وصیت نامه اش را نوشت و افتاد دنبال کارهای مردم و انقلاب. مدام در حال راهپیمایی و جمع کردن آدم ها بود. همه هم او را دوست داشتند و بعضی ها از شدت خواستنش می گفتند نرود راهپیمایی تا به دست ساواکی ها کشته نشود. ما هم هر آنی خودمان را آماده کرده بودیم که بیایند بریزند توی خانه مان و کتاب ها و نوارها را پیدا کنند.
انقلاب هم که شد نظرش این بود که باید با همه در ارتباط باشد تا بتواند منافقان و منحرفان را به راه راست بیاورد. گاهی من اعتراض می کردم که شماها راهتان از هم جداست ولی می گفت من با اینها نشست و برخاست می کنم تا بتوانم آنها را به راه بیاورم. روزنامه های بسیاری هم می خواند تا اطلاعاتش زیاد شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه