سرکشي از خانواده شهدا
راوی محمد کشمیری: من مدت زمانی که با اسدا... بودم یکبار او را در حال عصبانیت دیدم . در عروسی خواهرش زنها جشن گرفته بودند ودست می زدند .در همین موقع اسدا... آمد و با عصبانیت گفت: خاک توی سرتان ،این دست زدنتان توی سرتان بخورد ،مردم این همه شهید داده اند و شما نشسته اید و دست می زنید و شادی می کنید .
ثبت دیدگاه