حرمت والدین
به روایت از زهرا سیدآبادی : یک روز علیرضا سراسیمه از صحرا آمد و لباسهایش را برداشت و گفت : مادر می خواهم به جبهه بروم . اگر شما قبول کنی پدر نیز راضی می شود. بالاخره ساکش را برداشت و رفت. من هم تا واحد بسیج به دنبالش رفتم. تا مرا دید ناراحت شد. گفت : مادرجان اگر بفهمند شما راضی نیستید که من به جبهه بروم نمی گذارند عازم شوم. آنجا آنقدر شلوغ بود که در بین جمعیت گمش کردم. مردان زیادی آمده بودند که به جبهه اعزام شوند. با خودم گفتم: مگر بچه من از آنها عزیزتر است. بالاخره همه سوار ماشین شدند و حرکت کردند. من هم نگران به همراه دختر خردسالم تا سر جاده آنها را بدرقه کردم. ناگهان ماشینی نگه داشتم. دیدم پسرم با شهید اسماعیل شمس آبادی پیاده شدند و به طرف من آمدند آقای شمس آبادی به من گفت: مادر چرا می خواهی جلوی علیرضا را بگیری گفتم باشد من حرفی ندارم. علیرضا هم به احترام من در آن موقع برگشت و به جبهه نرفت.
ثبت دیدگاه