خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از زهرا سیدآبادی : یک شب خواب دیدم که علیرضا لباس سیاهی به تن کرده و آمده در سرآب به ما کمک می کند تا چشمم به او افتاد جلو رفتم و بوسیدمش. گفتم: کجایی مادر، از ما یاد نمی کنی؟ گفت : چرا به یاد شما هستم ولی نمی توانم بیایم. گفتم: مگر کجایی . گفت: در باغی هستم که به آن باغ جنت مکان می گویند. گفتم: مگر در آنجا به تو مرخصی نمی دهند گفت نه آنجا مرخصی ندارد. ولی گاهی اوقات به دیدنتان می آیم. در همان لحظه از خواب بیدارشدم.
ثبت دیدگاه