آخرين وداع با دوستان
راوی هادی سعادتی: در یکی از روزهای عملیات والفجر 8 کنار رود اروند نشسته بودیم. سید حسین فاضل الحسینی آمد و گفت: آتش توپخانة ما در قسمت نیروهای من خیلی کم است و باعث به وجود آمدن مشکلاتی شده است. گفتم: مگر آقای ساعدی (مسئول توپخانه) نیست. گفت: چرا با او صحبت کردم گفت باید اول با حاج باقر صحبت کنید. آقای ساعدی را از سنگر صدا زدم و در مورد این موضوع با ایشان هماهنگی کامل را به عمل آوردیم. فاضل الحسینی می خواست به خط برگردد. گفتم: بیا بنشین یک استکان چایی بخور بعداً می روی. نشست و چایی خورد. وقتی می خواست برود ساعتش را از دستش درآورد و گفت: هادی این ساعت را بگیر، دست شما باشد. گفتم من ساعت لازم ندارم. گفت: شما برای عوض کردن پست نگهبانی بچه ها آن را لازم داری در صورتی که من آن را در خط لارم ندارم. قبول نمی کردم. زیاد اصرار کرد. گفتم: باشد، اشکالی ندارد و ساعت را گرفتم. چند دقیقه ای نگذشت که خبر آوردند فاضل الحسینی و ساعدی با موتور به منطقه می رفتند که در بین راه به شهادت رسیدند.
ثبت دیدگاه