خواب ورویای دیگران در مورد شهید
التماسعلی عباسی چند شب قبل از رفتن پسرم به جبهه خواب دیدم که دندانهایم همه ریخته است از خواب بیدار شدم و برای پسرم ناراحت شدم .به همین خاطر برای دیدن او به خانه ی اورفتم .در آنجا به من گفتند : جهت اعزام به جبهه به بجنورد رفته است .به بجنورد رفتم و پسرم را در آنجا دیدم .به او گفتم : فرزندم به جبهه نرو .گفت: انشا ء ا… می روم و به سلامتی می آیم .
ثبت دیدگاه