محبوبيت شهيد نزد ديگران
راوی حسن ظریفیان سروش: این خاطره مربوط می شود به سالهای 57یا 58 در محله ما جایی بود برای تجمع گاری دستی ها که قرار بود شهرداری تمام گاری دستی ها را جمع کند .یک روز پیر مردی به خانه ما آمد و از ما خواست که برادرم سفارش کنیم که گاری دستی پیرمرد را جمع نکند چون می گفت : من چند سر عائله دارم و اگر گاری مرا جمع کنند من از کجا برای خانواده در آمدی بیاورم ما هر چه گفتیم که برادرمان قالی فروش است و در شهرداری هیچ کاره است پیرمرد باور نمی کرد تا اینکه موضوع را با برادرمان در میان گذاشتم . برادرم هم برای پیرمرد سر نماز دعا کرد و از خدا خواست که مشکل پیرمرد را حل کند .چند روز بعد از شهرداری آمد و تمامی گاری ها را جمع کرد و به گاری پیرمرد کاری نداشتند پیرمرد خوشحال شد و به خانه ما آمد و گفت: از برادرتان تشکر کنید چون طبق سفارش برادرتان گاری مرا جمع نکردند ما هر چه گفتیم پدر جان برادرما سفارش نکرده هر کاری شده خواسته خدا بوده پیرمرد باور نمی کرد .تا اینکه یک شب جلو برادرم را گرفته و چند پاکت میوه داده بود وگفته بود که این ها را از من قبول کنید . چون من مدیون شما هستم اگر سفارش شما نبود الان گاری مرا هم جمع کرده بودند برادرم هر چه گفت : پدر کار تو را خدا درست کرده نه من. پیر مرد می گفت : پسرم تو خیلی فروتن هستی و این میوه ها را قبول کن .خلاصه آن پیرمرد همیشه فکر می کرد که براردم یک فرد مهم در شهرداری است .
ثبت دیدگاه