خواب و رویای دیگران درمورد شهید
بعد از شهادت پدرم ، مادرم مسئولیت سنگینی به عهده داشت زیرا می بایست برای ما پدری و هم مادری کند و خود به تنهایی تمام کارهای خانه و کارهای بیرون از خانه را انجام می داد یک روز به علت فشار مشکلات زندگی مادرم از پدرم شکایت می کرد و می گفت :چرا ما را تنها گذاشتی و رفتی جبهه و شهید شدی تو 6 تا دختر داشتی و … و حرفهایی از این قبیل . شب آن روز پدر را خواب دیدم به نزد من آمده است . وقتی پیراهنش را بالازد روی بدنش دانه ها و زخم های سرخ رنگی دیده می شد وبه من گفت : ببین من اگر جبهه نمی رفتم و به شهادت نمی رسیدم اینگونه بدنم زخم می شد و از بین می رفتم به مادرت بگو از من راضی باشد چون سرنوشت و قسمت من این بوده است که در راهی که دوست داشتم و مورد رضایت خداست به شهادت برسم .
ثبت دیدگاه