عشق شهادت
یک روز که مرتضی از منطقه برگشت. وقتی وارد منزل شد متوجه شدم چشمانش قرمز و گلویش را بغض گرفته است. پس از خوش آمد گویی و احوال پرسی علت ناراحتی اش را پرسیدم؟ در جوابم گفت:" چند نفر از دوستانم در جبهه شهید شدند. اما نمی دانم چه حکمتی است مه من شهید نمی شوم. به خدا وقتی از منطقه به خانه بر میگردم خجالت می کشم احساس می کنم همسایه ها وقتی من را می بینند با خودشان می گویند این صنعتی حتماً گناهی مرتکب شده است که هر سری از جبهه بر می گردد صحیح و سالم است." در جواب صحبتش گفتم این احساسی است که شما دارید وگرنه این طور نیست. همه مردم می دانند که شما در راه دین و اسلام و دفاع از میهن گام بر می دارید و از همه بهتر خداوند عالم به همه چیز و همه کس هست. بعد در ادامه به او گفتم مرتضی اگر شما شهید شوی من و بچه هایت بدون وجود شما چه بکنیم؟ مرتضی در جوابم گفت:" خدا بخشنده و مهربان است و همه ی بندگانش را مورد لطف و عنایت خود قرار می دهد همه ی ما باید به خدا توکل داشته باشیم.
ثبت دیدگاه