شناسه: 195186

آخرين وداع با خانواده

راوی مرتضی صنعتی: آخرین دفعه ای که مرتضی را دیدم شبی بود که می خواست به منطقه برود. مرتضی آن شب به ما گفت:" قرار است فردا دارو و وسایل پزشکی برای مجروحان به خط ببریم." که اتفاقاً همان شب من از صحبتهای دوستان و همکارانش که به منزل ما آمده بودند فهمیدم که فردا عملیات دارند و می خواهند در خط مقدم حضور به هم رسانند. شب، قبل از اینکه بخوابد به من گفت:" خیلی خسته ام باید استراحت کنم. فردا اذان صبح مرا بیدار کن." صبح که شد برای نماز بیدارش کردم. نماز و قرآنش را خواند سپس لباسهای رزمش را بر تن کرد. یادم می آید آن روز برخلاف همیشه لباس بسیجی پوشید و قرآن جیبی اش را هم از جیب لباسهای دیگرش( لباسهای سپاه پاسداران ) بیرون آورد و درون جیب لباس بسیجی اش گذاشت. آن روز صبح حال و هوای عجیبی داشت. چهره اش روشن تر به نظر می رسید، نگاههایش برایم عجیب بود. انگار جرمهایی داشت که فقط از چشمانش خوانده می شد. به او گفتم چی شده مرتضی؟ چرا گرفته هستی؟ کم کم داشتم نگران می شدم اما مرتضی به خاطر اینکه من را از نگرانی در آورد لبخند می زد و می گفت:" طوری نیست فقط خسته ام، دیشب نخوابیدم. نگران نباش." بالاخره آن روز صبح از ما خداحافظی کرد و به همراه همکارانش به منطقه رفت تا اینکه پس از چند روز چند تن از برادران سپاهی به منزل ما آمدند و گفتند: آقای صنعتی جلسه ای با آقای کاوه در تهران دارند و ما از طرف ایشان آمده ایم شما را به مشهد ببریم تا بعد از اتمام کارشان نزد شما بیایند. من همان لحظه انگار به دلم برات شده بود که مرتضی شهید شده است. اما قضیه شهادت مرتضی را دیگران به خاطر اینکه من مریض بودم کتمان کرده بودند. اما بالاخره پس از گذشت 15 روز یقیین پیدا کردم که همسرم شهید شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه