عشق به جهاد
به روایت از محمدعلی شریفی : روزی که پدرم می خواست به جبهه برود، مادرم مریض بود و بچه ها هم سرماخوردگی گرفته بودند. همان روز عمه ی پدرم به خانه ما آمد و گفت: محمدحسن شما هم می خواهی بروی. پدرم گفت: بله. مگر اشکالی دارد. عمه گفت: الان ماندن در کنار بچه هایت یک جبهه است، برادرت اکنون در جبهه است. پدرم گفت: اعمال او را برای خودش می نویسند مال من را برای خودم. این حرف را گفت و کیفش را برداشت و رفت و به آرزویش که همان شهادت بود رسید.
ثبت دیدگاه