شناسه: 196231

عشق شهادت

به روایت از علی زواری : آقای شریفی از بزرگان روستا ما بود من و ایشان با هم همرزم بودیم. از این جا که اعزام شدیم، چون من از نظر سن و سال کوچکتر از محمدحسن بودم، خاله و برادر بزرگم من را به ایشان سپردند و گفتند که هوای علی را داشته باش. او علاقه ی زیادی به جبهه دارد و ما نمی توانیم جلوی او را بگیریم. ایشان هم قبول کرد که مرا با خودش ببرد. مدتی در پادگان برنسی اهواز بودیم تا این که به داخل خاک عراق رفتیم. از اروند رود با قایق رد شدیم. ایشان به من گفت این جا خاک دشمن است، تو باید پشت سر من حرکت کنی، نباید از هم جدا شویم. این جا گرد و خاک جنگ است باید هوای یکدیگر را داشته باشیم. ایشان فرمانده دسته بودند و در هنگام جنگ هم آر.پی.جی زن بود. به من گفت: شما کمک من باش. گلوله بده تا به سمت دشمن شلیک کنم. شب اول در خط مقدم قرار گرفتیم روز بعد ساعت هشت صبح پاتک عراقی ها شروع شد. تانک های عراقی زنجیر وار آمدند تا خط را از ما بگیرند. بالاخره طی درگیری که تا بعد از ظهر به طول انجامید پاتک عراقی ها به جایی نرسید و شکست خوردند. آقای شریفی یک گلوله آر.پی.جی به طراف عراقی ها زد و می خواست گلوله ی دوم را نیز شلیک کند. هر چه گفتم حاجی بنشین در تیر رس مستقیم دشمن هستی، گوش نکرد و گفت: ما برای شهادت آمدیم. هر چه اصرار کردم ایشان آزاد راه می رفت و از این طرف و آن طرف گلوله بر می داشت و کنار من می گذاشت و می گفت: شما فقط خرج ها را ببند و به من بده. دوباره یک گلوله زد. بلند شد ببیند به هدف خورده یا نه، من هم گلوله ی دوم را آماده کردم و گفتم: حاجی گلوله را بگیر. دیدم صدایی نمی آید. ناگهان مشاهد کردم که آقای شریفی به پشت روی گونی های سنگر افتاده است. رفتم جلو که بگویم چه اتفاقی افتاده دیدم تیر به سمت راست پیشانی اش اصابت کرده. با این که تیر خورده بود می گفت: هوای من را داشته باشند. آقای شریفی را با آمبولانس به عقب بردند. عملیات که تمام شد من به روستا برگشتم و دیدم که ایشان به شهادت رسیده اند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه