شناسه: 196493

اخرین وداع با خانواده

به روایت از روح الله شاکریان : یادم از روزی می آید که من و مادرم به همراه خواهر و برادر بزرگترم در کنار یکدیگر نشسته بودیم و به نصیحت های پدرم گوش می دادیم او از ما می خواست که در کارهای خانه با مادرمان همکاری کنیم در پایان صحبت هایش هم گفت که فردا زمان اعزام به جبهه است از این به بعد باید بیشتر مواظب خودتان باشید من هم که کودکی بیش نبودم تنها کلمه جبهه را می شنیدم اما نمی دانستم که جبهه یعنی چه؟ و بالاخره روز بعد ساعت 9 صبح بود که پدرم خودش را آماده کرد تا راهی میادین نبرد شود مادرم یک جلد کلام الله مجید که پدرم پیوسته خواندن و عمل آن را را توصیه می کرد آورد و پدرم از زیر قرآن گذشت من و مادرم به همراه خواهر و برادر کوچکترم با پدر عزیزم که شجاعت و پایداری از گام های استوارش نمایان بود از خانه خارج شدیم وقتی به بسیج علی که پدرم از آن جا اعزام می شد رسیدیم چند تا ماشین آماده بودند که رزمندگان اسلام را به جبهه برسانند تا آخرین لحظات اعزام آنجا بودیم وقتی که پدرم می خواست سوار اتوبوس شود یکدیگر را بوسیدیم و خداحافظی کردیم اما نمی دانستم که این آخرین بوسه و خداحافظی است چرا که چند روز بعد خبر شهادتش را به ما دادند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه