وقت رفتن بود.
به نقل از همسر شهید: وقت رفتن بود. ساکش را که به دست گرفت همه جای خانه برایم سیاه شد. انگار به من الهام شد که شهید میشود. لب ایوان برگشت و دستم را گرفت و گفت: «خدا صبرت بدهد. خدا اجرت بدهد. فقط از تو خواهشی که داریم این است که پیش مردم گریه نکن.» این را گفت و رفت.
ثبت دیدگاه