شناسه: 197249

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی طلعت بمانی: بعد از مفقود شدن فرزندم حسین در عملیات قادر دائما به فکر او بودیم و هر لحظه منتظر خبری از او بودیم رفیق هایش می گفتند او اسیر شده عده ای می گفتند که مجروح بوده و نمی توانسته برگردد و به شهادت رسید. یک شب خواب دیدم حسین وارد خانه شد پدرش نشسته بود بلند شد که با او روبوسی کند من نگذاشتم، گفتم روبوسی نکنید. فرزندم چند وقت است که اسیر است ممکن است سکته کنید بعد پدرش بلند شد رفت صحرا برای کارکردن گفتم حسین پسرم من فکر می کنم اسیر شدی چه طور اسیر شدی نه نه جان؟ برایم تعریف کن. گفت: در سر قله ی کوه داخل خاک عراق بودم که ناگهان یکی آمد از پشت شانه ی سمت راستم را گرفت هنوز می خواستم برگردم ببینم چه کسی است که شانه ی سمت چپم را گرفت و مرا به داخل عراق منتقل کردند و اسیر شدم و من اسیرم ناراحت نباشید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه