عشق به جهاد
راوی درجان میش مست: به خاطر دارم شب قبل از رفتن فرزندم داریوش به جبهه خیلی خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید. خیلی بی تابی می کرد و شب تا صبح نخوابید در حالی که ما خیلی ناراحت بودیم. صبح زود ما را از خواب بیدار کرد و گفت: مادر جان ساکم را آماده کردم و می خواهم از تمامی رزمنده ها زود تر در محل اعزام باشم. هنگامیکه با ما خداحافظی کرد، دستش را دور گردنم انداخت و گفت: مادر مرا حلال کن دوست ندارم بعد از رفتن من گریه کنیو ناراحت باشی و با یک روحیه ی بسیار بالایی ازما جدا شد و رفت.
ثبت دیدگاه