شناسه: 197528

عشق شهادت

روزی محمدآقا خاطره ای را این گونه برایم نقل می کرد:" در منطقه جلسه ای برگزار شده بود و من نیز در آن جلسه حضور داشتم بعد از اینکه حدوداً دو ساعت در آن جلسه بودم به علت کاری که برایم پیش آمد، اجباراً جلسه را ترک کردم. هنوز دقایقی از خارج شدنم نگذشته بود، که ناگهان خمپاره ای به همان سنگر که جلسه در آن برگزار شده بود اصابت کرد و تمام برادرانی که در آن جلسه حضور داشتند به فیض شهادت رسیدند و از اینکه من توفیق و لیاقت شهید شدن را پیدا نکرده بودم خیلی افسوس خوردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه