شناسه: 197534

خبر شهادت

روزی عمویم به منزل ما آمد و خطاب به من گفت:" عموجان حاضر شوید برویم احوال دایی جان را بپرسیم." حاضر شدم و به اتفاق به خانة دایی ام رفتیم. در آنجا نوار قرآن گذاشته بودند و مادرم در حال گریه کردن بود. با دیدن این صحنه متوجه شهادت محمدتقی شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه