خواب و روی دیگران در مورد شهادت شهید
به روایت از خدیجه رمضانی : به خاطر دارم خواب دیدم که برادر شهیدم حسن با چهرهی خیلی نورانی آمد فکر کردم از عراق آمده و با او روبوسی کردم، خیلی خوشحال بودم به طرف مادرم که آستینهایش را بالا زده بود و میخواست وضو بگیرد دویدم و گفتم: مامان، داداش حسن آمده! مادرم گفت: بله، دویدم با او سلام و احوالپرسی نیز کردم، با عجله به طرف اتاق برگشتم که از خواب بیدار شدم، بعد از یک هفتهای متوجه شدیم که مادرم تومر مغزی دارد و در بیمارستان بستری شده، بعد از عملش به علت تورم حدود 25 روز در حالت کُما بود که آن موقع به اهلالبیت و ائمه اطهار متوسل شدیم تا اینکه مادرم از حالت بیهوشی بیرون آمد و کسی رو به بهبودی رفت و مدام برادرم حسن را صدا میزد، حالش که بهتر شد گفتم: مادر شما داداش حسن را میبینی که صدایش میکنی ؟ گفت : بله در این مدتی که من بیهوش بودم از نظر روحی با او صحبت میکردم، و در تمام شرایط با من بود و بر امور ناظر و شاهد بود و این لطفی است که خداوند بر ما کرده است.
ثبت دیدگاه