شناسه: 198686

شجاعت و شهامت

به روایت از ابراهیم رحیمی : ه یاد دارم یک شب که من به طرف بیمارستان امام رضا می رفتم دیدم برادرم ابراهیم همراه آقا میرزایم دارند آنجا نگهبانی می دهند آن موقع هنوز اسلحه نبود و آنها با ساتور یا چوب و باتوم نگهبانی می دهند که به آقا میرزایم گفتم : یک اسباب بازی دستتان گرفتید اگر منافقین بخواهند به شما حمله کنند می توانند اینها را از شما بگیرند و کتک بزندتتان برادرم ابراهیم گفت: کی جرات می کند گفتم من، یکی مثل من کله شق بیاید جرات می کند مگر نمی تواند گفت: تو، گفتم آره من مگر چیه؟ گفت: آخه همه که مثل تو نمی شوند و چون برادرم رزمی کار بود و باشگاه هم می رفت گهگداری حتی دست خالی نگهبانی می داد و عین خیالش نبود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه