شناسه: 199049

نوافل و نماز شب

به روایت از صغری دیمه : یکی از همرزمان پدرم نقل می کرد و می گفت : شب قبل از عملیات همه ما در سنگر بودیم که فرمانده به من گفت : به بچه ها بگو استراحت کنند که فردا شب عملیات است . من رفتم که این خبر را به رزمندگان بدهم به سنگری که غلامعلی در آن بود رسیدیم دیدم ایشان در حال دعا و نماز و گریه و زاری بود به او گفتم چرا گریه می کنی ؟ کمی استراحت کن فردا عملیات است و رو به من کرد و گفت : بیا اینجا از روزنه این سنگر بیرون را نگاه کن چه باغ با شکوهی ، چه آبشار زیبایی ، ماندن در اینجا برای من زندان است چه خوب است که آنجا بر وم ، می بینی کبوتر های سفید را چگونه بر آسمان آبی پرواز می کنند ؟ و من از همان روزنه نگاه کردم ولی متاً سفانه هیچ چیز ندیدم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه