لحظه و نحوه شهادت 1111
به روایت از صغری دهقان :در زمان جنگ، پسر خاله ام راننده آمبولانس بود ومی گفت :مجروحی را برای انتقال به بیمارستان داخل آمبولانس گذاشتیم. دربین راه متوجه شدم ،شخص مجروح چهره اش آشناست .آمبولانس رانگه داشتم وبه نزد مجروح رفتم . خون بسیاری از بدنش رفته بود وآهسته زیر لب زمزمه میکرد . به چهره اش نگاه کردم دیدم آقای محمد جمعه دهقان است. گفتم :"منم حسن!" گفت :"حسن شما هستی !"گفتم :بله ،اگر کاری وسفارشی برای بچه ها داری به من بگو. چهره اش آرام بود وصدای ضعیفی از ایشان به گوش می رسید ،حضرت زهرا (سلام الله)وائمه را یاد می کرد .در همان حالت مجروحیت شنیدم که گفت :"آی امام رضا (علیه السلام )میشه یکبار دیگه بچه ها را ببینم ."باشهید اندکی صحبت کردم وسپس به راه افتادم تا زودتر ایشان را به بیمارستان برسانم . در بین راه بودیم که ناگهان برادری که داخل آمبولانس بود به شیشه زد وگفت :نگه دار . کنار جاده نگه داشتم تا ببینم موضوع چیست . از آمبو لانس پیاده شدم ودرب عقب آمبولانس را باز کردم . دیگر ادامه راه فایده ای نداشت. روح ملکوتی دهقان به سوی معبود پرواز کرده بودو شربت شیرین شهادت رانوشید وبه جمع یاران سفر کرده پیوست .
ثبت دیدگاه