عشق به شهادت
به روایت از عبدالله جعفری : شبهای زیادی را با آقای دهقان بودم. از میان بچه ها، نزدیکترین نفر، من به او بود و به همین خاطر بیشتر درد دلهایش را با من در میان می گذاشت. برایش سخت بود که چرا هنوز به شهادت نرسیده است. یک روز گفتم:«آقای دهقان شما چقدر عجله دارید، بالاخره اگر خدا بخواهد، آن زمان فرا میرسد.» گفت:«نه، دیگر بس است، هر چه در این دنیا مانده ام.» گفتم:«همه که نباید شهید بشوند، عده ای هم باید باشند تا راه شهداء را ادامه بدهند، ایشان فرمود:«راست می گویی ولی من دوست دارم زودتر شهید شوم.» علاقه شدیدی به امام حسین (ع) و حضرت زهرا (س) داشت. دوست داشت از سایر سبقت بگیرد و زودتر از شما شهید شوم. اما محمد برای رسیدن به آرزویش مقاومت می کرد و می گفت:«نه، من می خواهم زودتر شهید شوم.» من بین صحبتهایش پریدم و گفتم:« اگر قرار باشد شما شهید بشوید پس ما بدون فرمانده و مسئول چه کار کنیم» آقای دهقان گفت:«دنیا در حال گردش است و همه رفتنی هستند، اگر قرار به ماندن بود، آنهایی که رفتند و شهید شدند، می ماندند و مسئولیت به ما نمی رسید. اگر ما هم رفتیم، مسئولیت به شما می رسد و بالاخره روزی نوبت شما هم خواهد شد.» محمد به آرزوی دیرینه اش رسید و در والفجر 9، جامه سرخ شهادت را به تن نمود و به همگان راه سرخ را نشان داد.
ثبت دیدگاه