شناسه: 199179

عشق به جهاد

به روایت از عبدالله جعفری : در منطقه عملیاتی خیبر مستقر شدیم. عملیات که شروع شد قرار شد لشکر 21 امام رضا (ع) وارد عمل نشود چون از لشکر ویژه شهدا وارد عمل شده بودند. به ما مسؤلیت پشتیبانی نیروها داده شد. ابتدای شب بود که آقای دهقان گفت:«من نمی توانم اینجا بمانم، باید حتما به خط بروم. گفتم:«به ما دستور دادند همین جا بمانیم تا نوبتمان برسد. به موقع می رویم.» ایشان گفت:«نه، من تحمل ندارم و اینجا نمی ایستم.» من پیش سردار یعقوبی رفتم و گفتم:«با آقای علی پور صحبت کنید و بگویید که آقای دهقان می گوید من اینجا نمی مانم و می خواهم به خط بروم.» آقای یعقوبی گفت:«عیبی ندارد اگر خودش دوست دارد برود، مانع نشوید، بگذارید برود و منطقه را ببیند.» ما اگر امشب نرویم، فردا شب نوبتمان هست و باید برویم. اولین عملیاتی بود که قرار شد با قایق برویم. اکثر بچه ها آشنایی چندانی با قایق نداشتند و به همین خاطر چند نفر قایقران از بچه های اهواز آورده بود. حرفهای ما مؤثر واقع نشد و آقای دهقان با قایق به راه افتاد و گفت:«به بچه های اهواز نیازی نیست ما خودمان می رویم.» صبح شد، دیدم ،ایشان از خط برگشته است. گفتم:چی شد، نماندی و برگشتی. ایشان گفت:«آقای قائنی دستور داد که برگردم و هر وقت نوبتمان شد برویم. گفت: عجله ای نیست، جنگ که به همین یکی دو روز تمام نمی شودکه شما اینقدر عجله دارید. بالاخره دو شب بعد نوبت به ما رسید و آقای دهقان با نیروها به خط عازم شدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه