شناسه: 199212

حرمت والدين

راوی صغری دهقان: مادرم معمولاً اکثر روزها مشغول بافتن نوعی فرش به نام (( پلاس )) بود. محمد هم بدون اینکه به مادرم چیزی بگوید بعضی روزها می رفت و (( پلاس )) را می بافت. آن زمان گاز نبود و روی اجاق چای می گذاشتند. محمد چای را دم کرده بود و چون استکان نداشتیم در پیاله ریخته بود و آورد و گفت: (( مادرجان من چای آوردم، شما خسته شدید، کمی استراحت کنید )). مادرم خندید و گفت: (( مادرجان چه چای خوبی است، چطور شد که برای من چای آوردی؟ )). بعد از اینکه چایشان را خوردند محمد استکانها را برداشت و داخل سبد گذاشت. به مادرم می گفت: (( اگر یاد داشتم خودم به جای شما می بافتم )).

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه