دستگيري از ضعيفان
راوی معصومه سلامی: یکروز به منزل مادرم رفته بودیم. آنها مستأجر بودند و منزلشان خیلی گرم بود. محمد گفت: مگر شما پنکه ندارید. گفت: نه. - مادرم مجدداً ازدواج کرده بود و شوهر جدیدش وضع مالی مناسبی نداشت - محمد به خانه خودمان برگشت و پنکه ای را که جزء جهیزیه ام بود برداشت و به منزل مادرم برد. با اینکه خودمان وسیله خنک کننده دیگری نداشتیم. گفتم: پنکه را کجا می بری؟ گفت: برای خانه مادر می برد. گفتم: هوا گرم است. خودمان پنکه را لازم داریم. گفت: نه، خانه ما سردتر است. اما خانه مادر رو به آفتاب و گرم است. پنکه را برداشت و برد. هنوز هم مادرم از این پنکه استفاده می کنند و همیشه می گویند: هر زمانی که ما این پنکه را روشن می کنیم، محمد را یاد می کنیم.
ثبت دیدگاه