شناسه: 199237

ايثار و فداکاري

راوی فاطمه دهقان: پدرم با والدین خودش و والدین مادرم رفت و آمد زیادی داشت. یکسری هوا خیلی گرم بود و ما هم خانه پدر بزرگم بودیم. آن زمان هم آنها پنکه نداشتند. پدرم گفت:« خانه شما خیلی گرم است، مگر پنکه ندارید که خنک کند. گفتند:«نه» پدرم بلند شد و چیزی هم نگفت که کجا می روم و می آیم.» وقتی آمد همراهش پنکه ای بود. مثل اینکه به خانه خودمان رفته بود و پنکه ای را که در خانه داشتیم آورده بود. گفت:«اینها واجبتر هستند، خودمان هر وقت پول داشتیم می خریم. پنکه، خانه اینها باشد بهتر است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه