ساده زيستي و پرهيز از تجمل
راوی معصومه سلامی:از طریق سپاه برای زمین اسم نوشته بود. روزی که محمد می خواست به منطقه برود گفت: اگر از طرف سپاه آمدند و چیزی آوردند، راضی نیستم شما قبول کنی. در آن زمان، خانه کوچکی را خریده بودیم. بعد از مدتی، خانه را به اجاره دادیم و منزل بزرگتری را همراه با تلفن خریدیم. هنگامی که می خواست به جبهه برود، گفت: من دارم می روم و این سری شهید می شوم و بر نمی گردم. تازه به این محله آمده ایم، دوست ندارم، زمانیکه شهید شدم، مجلسم را در منزل همسایه ها برگزار کنید. خانه خودمان به اندازه کافی بزرگ است. می توانید طبقه پایین را برای آقایان و طبقه بالا را برای خانمها اختصاص دهید. روزی که رفت، گفت: من می روم، اگر که برگشتم خوب هیچی، اما اگر توفیق شهادت را پیدا نمودم و شهید شدم شما حق ندارید، زمینی را که اسم نوشته ام، بگیرید. گفتم: شما که اسم نوشته اید برای چه نگیریم. گفت: من از خدا می خواستم، یک چهار دیواری برای بچه هایم بدهد که بتوانند زندگی کنند و خدا را شکر می کنم که چنین خانه ای را دارم. همان خانه 100 متری بس است و اگر بچه ها انشاءالله بزرگ بشوند خودشان می توانند تشکیل زندگی بدهند. اگر از طرف سپاه آمدند من راضی نیستم زمین را تحویل بگیرید. گفتم: باشد اتفاقاً به منطقه رفت و بعد از مدتی خبر شهادتش را آوردند. بعد از مراسم چهلم بود که از طرف سپاه آمدند و گفتند: اسم شما برای زمین در آمده است. همان روز برادر شوهرم آمد و گفت: من رفته بودم تا زمین را تحویل بگیرم، اما به من ندادند، گفتند: باید همسرش باشد تا زمین را تحویل بدهیم. گفتم: چون محمد راضی نیست، من زمین را تحویل نمی گیرم. به خاطر همین موضوع، برادر شوهرم 2 ماه با ما قهر کرد و گفت: برادرم زحمت کشیده، حقش است، گفتم: درست است که زحمت کشیده و به جبهه رفته اما برای اسلام خدمت کرده، برای مال دنیا که نرفته و حالا من بروم، زمین را بگیرم. شما هم حق ندارید زمینی را که به اسم ما درآمده، تحویل بگیرید. وقتی برادران سپاه آمدند، جریان را توضیح دادم گفتم: آقای دهقان زمانیکه می خواست به جبهه برود گفت:«راضی نیستم زمین را تحویل بگیرید. خانه ای را که باید داشته باشید دارید، لازم نیست زمین را بگیرید.» در این باره هم چیزی در وصیت نامه اش ننوشت. من هم زمین را تحویل نگرفتم و به سپاه بخشیدم.
ثبت دیدگاه