شناسه: 199318

استقامت و پايداري

راوی حسن دوستدار: این بار هم شهادت نصیبمان نشد! دو روز بود که در بیابان خشک و بی آب و علفی به سر می بردیم. آب و آذوقه ما تمام شده بود و در محاصره دشمن که در کوههای اطراف سنگر گرفته بود قرار داشتیم. وسایل ارتباطی ما قطع شده بود و مهماتمان هم رو به تمامی می رفت. از گروه هیجده نفری ما هفت نفر شهید شده بودند و از یازده نفر بقیه هم پنج نفر زخمی بودند که من هم جزو زخمی ها بودم و سنگر ما محوطه ای بود به طول هست متر و عرض شش متر. طبق دستور فرمانده گروه برای اینکه دشمن متوجه ما نشود هیچگونه حرکت و پیشروی نداشتیم و منتظر نیروهای کمکی که احتمال داشت به دنبالمان بیایند، نشسته بودیم. البته آنطور که بعدها معلوم شد، دشمن از وجود ما آگاه بود و برای غافلگیری نیروی کمکی که احتمال آمدنشان بود ما را به حال خود رها کرده بود. گرسنگی و تشنگی از یک طرف و بری تعفنی که از اجساد کشته ها می آمد از طرف دیگر، و زخم گلوله هاییکه بر تن و بدنمان نشسته بود، حسابی ما را از پا انداخته بود. ظهر روز دوم بود که دیگر طاقت از دستمان رفت. آفتاب مستقیما بر رویمان می تابید. لبها همه خشکیده و سفیدک بسته، صورتها سیاه و چشمها به گودی نشسته بود. ظهر که شد از شش نفری که سالم بودند، سه نفرشان آماده نماز شدند و سه نفر دیگر به نگهبانی سنگر پرداختند تا به نوبت نمازشان را بخوانند. بچه ها به خاک و سنگریزه های داغ تیمم می کردند و ا... اکبر می گفتند. من که در گوشه ای دراز کشیده بودم و به حرکات آنها نگاه می کردم، به یاد روز عاظورا افتادم و نمازگزاران و یاران حسین (ع) را در مقابل باران تیرهای زهرآگین سپاه بیکران دشمن، تصور نمودم. وسطهای نماز بود که صدای ا... اکبر خفیفی رشته افکارم را برید. برگشتم. صدا از طرف یکی از برادران زخمی بود. نیم خیز بلند شده و به طرفش رفتم. چشم هایش نیمه باز بود. همینکه مرا دید لبخند قشنگی بر لبهای ترک برداشته اش نشاند و بریده بریده دوبار لا اله الا ا... گفت و سپس مشتهای خشکیده اش را بالا برد و با آخرین قوتش فریاد زد: اسلام پیروز است. و آنگاه چشمهایش را بست و به شهادت رسید. بغض گلویم را گرفته بود. می خواستم فریاد بزنم اما نتتوانستم. بلند بلند شروع به گریه کردم. برادران زخمی دیگر متوجه شدند و در حالیکه آنها نیز چند گامی دیگر تا مرز شهادت باقی نداشتند کشان کشان به طرف ما آمدند. همه تکبیرگویان ورود برادر شهیدمان را به بهشت اعلام کردیم و سپس روی جسدش را پوشاندیم. بعد از نماز برادران تصمیم گرفتند هوا که تاریک شد برای نجات ما که زخمی بودیم به دنبال آب و آذوقه بروند. عصر که شد هوا دم کرده بود و بوی اجساد حال ما را به شدت منقلب می کرد با اینکه ما زخمیها راضی به کاری که برادران می خواستند بکنند نبودیم و می خواستیم هر شهیدی را در شهر خودش به خاک بسپاریم اما برای نجات جانمان این کار، ضروری بود. در ثانی فرق هم نمی کرد! همه جای ایران وطنمان بود. برادران با سرنیزه مشغول کندن زمین شدند تا اجساد را دفن کنند. چند ساعتی طول کشید که یک گود بزرگ کندند. هنوز کار کندن گود به پایان نرسیده بود که یکی از برادران زخمی دیگر به شهادت رسید. برادران، دیگر ماندن را جایز نشمردند و دست از کار کشیده و برای نجات ما سه نفر که زخمی بودیم آماده رفتن شدند و در حالیکه هر کدام دو سه فشنگ بیشتر نداشتند، تصمیم گرفتند برای سهولت کار دو اسلحه بیشتر برندارند. زیرا اسلحه های ما با وجود نبودن فشنگ به کار نمی آمد و بردنشان حمل کردن بار اضافی بود و از طرف دیگر امکان داشت در صورت گیر افتادن اسلحه های بیشتری به دست دشمن بیفتد. هوا تاریک شد، با چشمان گریان همدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم و وعده دیدارمان را در بهشت همراه با شهیدان کربلا گذاشتیم و چون فرصت کم بود و از طرفی هوا هم کمی خشک شده بود و بری اجساد هم کمتر، لذا اجساد را دفن نکردند. آنها سرنیزه ای نزد من که حالم از آن دوتای دیگر کمی بهتر بود گذاردند که اگر دشمن به سنگرمان آمد من بتوانم از آندو و خودم دفاع کنم و سپس هر شش نفرشان از سنگر خارج شدند. چند ساعتی گذشت و از برادران خبری نشد. حال آن دو زخمی دیگر رو به وخامت می رفت و بر اثر تب شدیدی که بر اثر خونریزی زیاد و گرسنگی آنها دست داده بود، مرتباً هذیان می گفتند و مادر و پدرشان را صدا می زدند. من نیز حالم خوب نبود و سرگیجه داشتم و در آن سرمای بیابان مرتب عرق می ریختم. از سوراخ دیوار سنگر به بیرون نگاه می کردم و در حالتی بهت انگیز و شگفت خاطرات نه چندان دور چون پرده ای جلوی چشمانم نمایان شد. از دوردستها زوزه گرگها و گاهگاهی رگبار مسلسلها می آمد. یکی از برادران زخمی مرتبا فریاد می زد و کمک می خواست و من اشک ریزان به قمقمه های خاکی کنار دیوار سنگر نگاه می کردم و کاری از دستم ساخته نبود. تاریکی هوا ار لحظه غلیظتر می شد و دیگر چشم جایی را نمی دید. دلم بدجوری شور می زد. می خواستم فانوس را روشن کنم ولی تردید یک لحظه رهایم نمی کرد. با کوچکترین نوری ممکن بود که دشمن از فاصله صدها متری متوجه حضورمان شود. هر دقیقه که می گذشت همانند یک قرن طول می کشید. برادران زخمی، دیگر آخرین نفسهایشان را می کشیدند. می توانستم در تاریکی از نزدیک چشمهایشان را ببینم. یکی از آنها به زور لبخندی بر لب داشت و با اشاره به من فهماند که دستش را بگیرم. دست استخوانی و بی حس وی را در دستهایم فشردم. آنقدر از او خون رفته بود که دیگر نای حرف زدن نداشت. بریده بریده در حالیکه از بیان کردن هر کلمه ای قطره های شفاف اشک بر گونه هایش می نشست گفت: برادر ... همیشه ... همیشه آرزو داشتم که جزو لشکر امام حسین (ع) بودم و خود ... خود روز عاشورا شهید می شدم. حالا ... دیگر به آن آرزو دارم می رسم.... حالا دیگه مثل... مثل یاران حسین (ع) پیش خدا می روم. بعد دستش را به طرف بالا برد و آسمان را نشان داد و بلخندی زد و گفت: دارم می بینمش. دارم می بینمش. دارم می بینمش... لا اله الا ا...! و سپس چشمانش را بست. با شناب برگشتم و به آن یکی نگاه کردم. آن یکی انگار صدها سال بود که آرام خوابیده است. یک دفعه وحشتزده شدم وحشت از تنهایی، از غربت. نه به خاطر خودمان که اینگونه غریبانه به شهادت می رسیدیم بلکه به خاطر ملتمان که ترسیدم نکند این صحنه ها به ذهنش خطور نکند. ترسیدم که انقلابمان شکست بخورد و ملتمان از شهدا. اینچنین بی ریا جان می باختند خبر نداشته باشد و یا فراموش کند! فریاد کشیدم و گفتم: برادر! منو تنها نذارین! منو با خودتون ببرین. اما هر چه در آن بیابان و آن شب سرد فریاد کشیدم بی اثر بود. همانطور نشسته برایشان نماز خواندم. سپس نماز خودم را به همان سوراخ دیوار سنگر رساندم و با چشمهای گریان به انتظار نشستم. ... خدایا، خدایا من در آن بیابان چه کار می کردم. من جوانی چند ساله در سنگری دور، در بیابانی برهوت، در دورترین نقطه وطنم و کنار اجساد یازده شهید چکار می کردم من ... من مگر همان کسی نبودم که در گذشته ای نه چندان دور در میدانهای ورزشی با شور و شوق ورزشکاران را توشویق می کردم. مگر من همان کسی نبودم که صبح تا شب در خیابانها و کوچه ها با دوستان خوش بودم و از دنیا بی خبر بودم! ...نه، نه... نه من همانی هستم که این انقلاب را به ثمر خواهم رساند. من همانی هستم که برای حفاطت از انقلابم این چنین بی ریاء جانم را هدیه ملتم کرده ام. من همانی هستم که برای اسلامم و برای خدایم این چنین در سنگری دور در محاصره دشمن و هزاران مزدور از خدا بی خبر بودم. من ... من همانی هستم که ایمان داشتم و زندگی راحت و بستر نرم خانواده و عشق و شور زندگیم را رها کرده و برای حفاظت از آخرین پیام خدا به انسانها یعنی اسلام، این چنین بی ریا و پاکباز تا آخرین مرحله شکوفایی ایمانم یعنی شهادت به پیش آمده بودم. نگاهی به اجساد شهدا انداختم. براستی چه فلسفه در این ایمان نهفته است که این چنین پاکباز باشند. چه ایثاری در وجود این قامتهای دراز کشیده نهفته است که این چنین پاکبازند. کشان کشان خودم را به سمت شان کشانیدم. به ترتیب روی هر کدامشان را کنار زدم و چهره غرقه به خونشان را بوسیدم و دوباره به روزنه سنگر برگشتم. چند ساعتی گذشت، دیگر چشمانم را به زحمت باز می کردم. جسمم رو به تحلیل می رفت. چند بار خواستم دستم را تکان بدهم اما انگار نیرویی مانع می شد. آنقدر از دست و پهلویم خون رفته بود که دیگر نیروی تکان دادن دستهایم را هم نداشتم. می دانستم که من نیز تا چند ساعتی دیگر دوام نمی آورم. بهر زحمتی بود خودم را بر روی تپه خاکی که برادران برای کندن گود بیرون ریخته بودند رساندم. همین که آمدم خودم را جابجا کنم با سر به داخل گود که عمقش به یک متر می رسید افتادم. دیگر چیزی به نماز صبح نمانده بود و هوا نیمه روشن بود که به هوش آمدم. اول فکر نمی کردم که زنده ام اما همینکه بوی تعفن و گرسنگی به سراغم آمد فهمیدم که هنوز زنده ام. صداهای غریبه ای به گوشم می خورد. اول فکر کردم شاید نیروی کمکی است که سرغمان آمده است، اما دیری نپایید که از این فکر منصرف شدم زیرا از بالای گود چند نفر که لباس کردی پوشیده بودند و مرتبا این طرف و آن طرف می رفتند را دیدم. دوباره اندیشیدم که شاید گله داران و رهگذران کرد هستند که گذرشان از این طرف افتاده! بغض گلویم را گرفته بود. می خواستم فریاد بزنم و بگویم: برادر کردم بیا منم پاسدار تو، پاسدار میهن تو، حالا تو به من کمک کن! این فکر نیز لحظه ای بیشتر پایدار نماند. زیرا چیزی را که دیدم دنیا را پیش چشمهایم سیاه کرد. آنها اصلا کردی حرف نمی زدند بلکه به لهجه فارسی غلیظی صحبت می کردند. یکی از آنها آمد و بلای گور ایستاد. من زیر چشمی او را نگاه می کردم. دولا شد و به صورتم نگاه کرد. صورتم خونین و خاک آلود بود و او نتوانست تشخیص بدهد که من زنده ام! بعد بلند شد و به همراهانش گفت: نه رفقا! این یکی هم ریش نداره! منکه هنوز متوجه جریان نبودم و از جنایت بی شرمانه آنها اطلاعی نداشتم، گوشهایم را تیز کردم تا بفهمم درباره چه چیزی حرف می زنند. در همین هنگام آن یکی که بالای سر من آمده بود، سر بریده یکی از برادران پاسدار را بلند کرد و مستقیما بالای سر من آورد. به طوریکه قطرات خونی که از گردن بریده او می چکید به صورتم می چکید و من تازه متوجه یکی دیگر از جنایات هولناک این مزدوران شدم. آنها سرهای تمام پاسدارانی که ریش داشتند را بریده بودند. یکی از آنها اصرار داشت سر تمامی ما را ببرند و دیگری در جواب گفت: مگر ندیدی اون دفعه بی ریشارو قبول نکردند؟ بیخودی یک بار اضافی رو گردنمون ننداز! زودباش اسلحه ها رو جمع کن و راه بیفت. ممکنه هر لحظه ارتشیا برسند. معلوم که خیلی هستند و نمی تونیم مقاومت کنیم. آن یکی گفت: آخه شیش تا سر چی میشه؟ شش هزار تومنم شد پولی؟ بعد با عصبانیت سر بریده پاسداری را که بالای سر من گرفته بود، پرت کرد و گفت: اینم بذارش تو گونی، او بعد به سرعت از سنگر گریختند. بغض تلخی گلویم را گرفته بود. می خواستم بلند شوم و فریاد بزنم و مزدورانی را که به خاطر هزار تومان پول سر انسانی را از بدن جدا می کنند، با سر نیزه تکه تکه کنم. اما نه رمقش را داشتم و نه آنها دیگر آنجا بودند. دیگر هیچکاری از دستم ساخته نبود و همانطور مات و بی حرکت در گور خوابیده بودم. نیم ساعت نگذشته بود که صدای خودروها و تانکها به گوشم رسید و پس از آن صدای چرخبالی را شنیدم که به طرف سنگر می آمد و سپس فریاد ا... اکبر و لا اله الا ا... که در خلال صدای خودروها و چرخش پرهای چرخبالهایی که هر لحظه به زمین نزدیکتر می شدند، می شنیدم. نفس عمیقی کشیدم و چشمهایم را بستم و به خود گفتم: این بار هم شهادت نصیبمان نشد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه