عشق شهادت
راوی فاطمه پرداخته: روزی که حسن آقا می خواست به جبهه برود آمد و گفت: مادر جان می خواهم به جبهه بروم و شهید بشوم گفتم: مادر جان این حرف را نزن انشا الله می خواهی بروی و دشمنان را نابود کنی حسن گفت: قرآن را بیاورید و خودتان بیرون نیایید قرآن را آوردیم آن را بوسید و از زیرش رد شد و خداحافظی کرد و گفت به هیچکس نگوئید که من می خواهم به جبهه بروم سوار چرخ شد و رفت. من گریه ام گرفته بود حسن برگشت و گفت به شما نگفتم گریه نکنید پشت سر من و گفتم : خدایا فرزندم را به تو می سپارم.
ثبت دیدگاه