نوافل و نماز شب
به روایت از علی اکبر شکوری زارع : یادم هست دوستم مسلم دشتی تازه ازدواج کرده بود و برای رفتن به جبهه بی تابی می کرد . یک شب که از آب گیری سر زمین بر می گشتم دیدم برق های مسجد روشن است . با خودم گفتم : این وقت شب چه کسی در مسجد است رفتم داخل مسجد دیدم دوستم مسلم دشتی است که مشغول نماز شب خواندن بود و بعد از اینکه نمازش تمام شد با خدا راز و نیاز کرد و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن . من از مسجد بیرون آمدم و روز بعد ماجرا را برای پدرش گفتم : و چون پدرش با جبهه رفتن ایشان مخالف بود موافقت کرد و به مسلم اجازه داد تا به جبهه برود. بعد از چند وقت من هم همراه ایشان، هر دو با هم به جبهه اعزام شدیم.
ثبت دیدگاه