خواب و رویای دیگران در مورد شهبد
به روایت از صغری لطفی : یک شب عباس را خواب دیدم که با کت و شلوار همیشگی که به تن داشت، وارد اتاق شد و پهلوی من نشست و گفت:«مادر من آمدم.» حرف که می زد من می خندیدم، گفتم:«تو را در خواب می بینم یا در بیداری. تو واقعا زنده ای؟» گفت:«مرا در بیداری می بینی، من زنده ام. همسرم مرا از خواب بیدار کرد. به قدری در خواب گریه کرده بودم که بالشت خیس شده بود.»
ثبت دیدگاه