شناسه: 200030

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از فاطمه خسروی : یک بار من سخت مریض شدم به طوری که دکتر ها مرا جواب کرده بودمند و در بیارستان خواب او را دیدم که ان قدر چهره اش نورانی شده بود تعجب کرده بودم آمدم جلو دستم را گرفت و گفت: خواهر جان شنیده ام که مریض شده ای برای همین آمده ام او گفت: به پدر بگو این قدر بی تابی نکند تو حالت خوب می شود من گفتم : دکترها گفته ان امیدی به زندگی ندارم . او گفت : خواهرم تا خواست خدا نباشد تو هیچ کاری نمی شوی تو فردا حالت خوب می شود . فردای آن روز حالم خوب شد .به طوری که دکترها تعجب کرده بودند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه